#محاق_پارت_765

ـ مسعود بلده گلیمشو از اب بیرون بکشه...

یقه پیراهن مردانه ی نخودی رنگش را مرتب و کیفش را از روی صندلی کنارش برداشت:

ـ امشب خونه نمیام. تو هم که امشب پرواز داری...

خودم را بیشتر روی اپن انداختم:

ـ راضی باش هما...

صورتش را سمتم چرخاند و لبخندی زد. کیفش را روی پاهایش گذاشت. گیره کوچک کنار موهایم را باز کرد و چند تار بلند موهایم را به گیره وصل کرد و گفت:

ـ تو الان می دونی چیکار بکنی چیکار نکنی... من کی باشم که راضی باشم و نباشم...

مچ دستش را گرفتم و او انگشتش را زیر چشم هایم کشید و رد کمرنگ ریمل را پاک کرد:

ـ تو عزیز من پامچال... از جونم مهمتری...





#پارت220

نیلوفر سرش را جلو آورد:


romangram.com | @romangram_com