#محاق_پارت_764
طبق معمول، میثم مشغول پلی استیشن بود و دورش را پر از اشغال تخمه کرده بود. از دیشب صدای اعصاب خرد کنه دکمه های دسته بازی روی اعصابم می رفت. با ژیلا دعوا کرده بود و کل شب را خانه همایون ماند. هرچه قدر داد و بیداد کردم، به یک ورش هم نبود و دوباره بازی کرد. از دیشب نخوابیده است و چشمانش به قول معروف با چوب کبریت باز مانده.
ماهیتابه نیمرو را روی اپن گذاشت:
ـ اینکه با هردوشون میپری و کمتر خونه میای، خیلی اذیتم می کنه...
نیلوفر هم کنارم نشست و یک قاشق از بستنی اش را به زور داخل دهانم گذاشت. مزه بد توت فرنگی حالم را بد کرد و به سختی قورتش دادم.
ـ مسعود پسر بدی نیست...
این را نیلوفر گفت.
رابطه نیلوفر و همایون کمی به بن بست خورده بود! همایون فقط جواب سلام نیلوفر را می داد و بس... خود نیلوفر می دانست اشکال کار کجاست؛ اما از دل همایون در نمی اورد. می ترسیدم ولکن پسرکم شود و بیچارگی اش را ببینم. درست است؛ خرس گنده ای شده است، خیلی هم حواسش به خودش است؛ اما قلب او زیادی صاف و ساده است. همایون همان کسی است که وقتی خبر تصادف را شنید، سر صحنه تصادف غش کرد. بقیه به او خندیدن؛ اما من او را بهتر از هرکسی می شناختم. پسرکم خیلی ترسوست. ترس از دست دادن را همه دارند؛ اما او که به تازگی مادرش را هم از دست داده است، برایش بدتر است....
ـ می خوایم فلش رو بفروشیم.
لقمه ای سمتم گرفت:
ـ مسعود و خشایار با هم میرن خب...
می دانست به اجازه اش لازم ندارم؛ اما نمی خواستم ناراحتش کنم. می دانستم دل خوشی از خشایار ندارد.
ـ به خشایار اعتماد ندارم، اگه یه وقت یه بلایی سر معسود بیاره و فلشو بقاپه چی؟
بند پیشبند نارنجی را از دور گردنش باز کرد:
romangram.com | @romangram_com