#محاق_پارت_763

ـ ارسلان درسته درس نخوند؛ اما باباش توی کار درست کردن مواد بمبی بود!

سر خشایار بالا آمد و سمتم چرخید:

ـ به بابات نمی خوره چیزی حالیش باشه... از دهنش یه چیز درست در نمیاد، فقط قیافه و قد داره!

پوزخندی زد و در حالی که دستم روی موهایش می رفت گفتم:

ـ مثلا تو خیلی شاخی؟ دکترای لاشی گریت رو از کجا گرفتی؟

با عصبانیت چنگی به کله اش زدم که یکی از ناخن هایم با صدای ناجوری کنارِ گوشش کشیده شد. آنقدر موهایش کوتاه شده بود که کف دستم را اذیت می کرد.

مسعود ضربه ای به دستم زد و خشایار درحالی که پشت گوشش را می مالید گفت:

ـ ننه بابات فکر کنم سر ساختن تو، رابطه بی دی اس ام داشتن که اینقدر وحشی شدی!

و با مشت محکمی به بازویم مرا گوشه ی مبل انداخت. آخی گفتم و سریع آستین کوتاه لباسم را بالا زدم. کمی قرمز شده بود...

مسعود پوفی کشید و لپ تاب را روی پایش گذاشت:

ـ من میگم به یه خارجی بفروشیمش، اینجوری بابای کیان و داداش کیان رو انداختیم سر طرف، خیال خودمونم راحت میشه. باید به یکی که خیلی شاخه و کسی جرأت نداره طرفش بره، بفروشیمش... اینجوری خوب می تونه از اطلاعات نگه داری کنه... این گلوله حتی ساخته نشده، فقط اطلاعاتش هست... معلوم نیست اصلا بسازنش چیزی بشه شبیه فرضیه های این فلشه...

***

همایون اخمی کرد و جواب حرفم را نداد. زیر لب " به جهنمی " نثارش کردم و به نیلوفر که درگیر باز کردن بستنی لیوانی اش بود، نگاه کردم.


romangram.com | @romangram_com