#محاق_پارت_762

ـ ناتنیه! ایران نبود... اون چیزی که فهمیدم، طرف پلیس هم هست؛ اما تو کار خلافه... فکر کنم اسمشم توی اون لیست باشه. اون موقع سنی نداشت، بابای کیان اعلام کرد که وارثش، پسرش هست. اونم متوجه شده که فلش دست کیانه، کیان اول گفته نصف نصف اما بعد نگو رفته با یکی سر معامله و پسره هم بعد اینکه کیان معامله رو انجام میده، زیر میگیرتش... می دونسته باباش بیشتر سمت خودشه تا سمت دخترش. مادر کیان یه زن روسپی خیلی معروف توی نیویورکه... زن اولش بود.

هوفی کشیدم:

ـ چه خانواده عجیبی داشته...





#پارت219

خشایار سمتم خم شد و انگشتت را روی موس لپ تاب کشید و لیست را تا پایین آمد:

ـ بیشتر اسمای لیست؛ ایرانی هستن. یعنی واقعا این گلوله چه بدردشون می خوره؟

درحالی که آرنجش را روی پایم گذاشته بود، پوشه ی دیگری را باز کرد:

ـ چیزی که از فلشه فهمیدم، انگار گلوله خیلی دقیقه و قبل شلیک چندتا دریچه داخلش به صورت چنگگ باز میشه و یه زهر فعال میشه که درجا به رگ می خوره و قلب رو می پوکونه! این بابای کیان و ارسلان نخبه ای بودن برای خودشون...

نفسم را حبس کردم و به مسعود نگاه کردم که به صفحه لپ تاب نگاه می کرد.

ـ ارسلان آدم درس خونی نیست؛ اما بابای کیان مخ شیمیه... چندتا کارخونه مواد شیمایی هم داره.

سرفه ای کردم:


romangram.com | @romangram_com