#محاق_پارت_761

ـ از اول هم مال ارسلان و بابای کیان بود... موندنش دستمون خطرناکه! اگه دو روز دیگه حال کیان خوب بشه و پیگیر فلش بشه چی؟

مسعود دُم طوطی را کشید و گفت:

ـ حالش خوب نمیشه!

کاملا سمتش چرخیدم:

ـ چِش بود؟

ـ انگار به یکی خیانت کرده، طرف هم با ماشین زیرش گرفته. تو اتوبان زده بهش و خودشم بیمارستان رسوندتش...

به تکیه گاه مبل تکیه زدم و گفتم:

ـ بابای کیان دهن طرفو سرویس می کنه!

مسعود خندید:

ـ هیچوقت نمیره، پسره اشو بکشه!

خشایار با تعجب پرسید:

ـ پسرش؟ مگه پسر داشت؟

ته ریشش را خاراند و گفت:


romangram.com | @romangram_com