#محاق_پارت_760

ـ دست اونه...

خشایار سرش را عقب برد و زنجیر گردنبند را بیرون کشید:

ـ خواستم با پامچال ست کنم. آخه حکم وسط زندگی رو داره...

با خشم نگاهش کردم و او بی خیال تر، آدامسش را می جویید. مردک بی همه چیز، می خواست به همه بفهماند، بینمان چه گذشته است!

فلش را به لپتاب زدم و ورود رمز نوشته شده روی فلش، عکس های پشت هم باز شد. الگوی طراحی شده گلوله ها به ترتیب بالا آمد و اسم هایشان با حروف انگلیسی نشون داده می شد. هر اسم باز با فلش دیگری به توضیحات انگلیسی دیگر می رسید.

می دانستم ارسلان کاملا به زبان خارجه مسلط است و پدر کیان عامل اصلی یادگیری اش است.

نمی دانستم با این فلش باید چیکار کنم یا به چه کسی بسپارمش! حتی اطلاعات داخلش برایم مهم نبود! پولی از فلش و محتوایش می توانستم در بیاورم هم برایم اهمیتی نداشت! خیلی سر این فلش اذیت شده ام!

تا الان فلش دست مسعود امانت مانده بود؛ اما با دزدی که به خانه اش زد، تصمیم گرفتیم، فکر اساسی ای برای فلش کنیم. اگر پیش هر کدوممان می ماند؛ قطعا بلایی سرمان می آمد و روز از نو، روزی از نو... این چیزی نبود که من می خواستم!

پوشه جدیدی که نامش" شریک" بود را باز کردم و صفحه وُرد را باز کردم. به ترتیب اسم هایی به فارسی و انگلیسی نوشته شده بود. اولین اسم هم اسم ارسلان بود که قرمز نوشته شده بود.

ـ بدیمش به ارسلان؟

خشایار نگاهم کرد:

ـ که چی بشه؟

شانه ای بالا انداختم:


romangram.com | @romangram_com