#محاق_پارت_759
ـ جاش هرجای بدنم یه خط و خشی هست پسرجون. کیان با من، مهربونی نکرد که الان واسه من نیشخند می زنی.
کلافه، " اه" بلندی گفتم و فلش را روی کیبرد لپ تاب پرت کردم:
ـ همه چی زیر سر این فلشه....
مسعود مشغول پوست کندن خیاری شد و گفت:
ـ همون فلش بیشتر از میلیاردها می ارزه و اطلاعاتش چندسال توی بدن تو بوده! انتقام این چندسال رو می خوای از کی بگیره؟
گوشه چشم به خشایار نگاه کرد. خشایار متوجه ام شد؛ اما اهمیتی نداد.
ـ من با خشایار دعواهامو کردم. یه هفته به خاطر کتک کاریم توی بیمارستان بود. یه هفته بخاطر چاقویی که خورد گم و گور بود...
خشایار خندید و درحالی که آدامسش را باز می کرد گفت:
ـ فکر کنم باید تو بیمارستان بخوابم...
و صدای دوباره طوطی که مدام کلمه بیمارستان را تکرار می کرد.
به جلو خم شدم و گردنبند نیمه ماه بیرون افتاد. مسعود نگاهش روی گردبند ماند و گفت:
ـ بقیش کو؟
اشاره ای به خشایار کردم:
romangram.com | @romangram_com