#محاق_پارت_758
ـ حتما به بابای کیان!
در فلزی فندک را دوباره باز کرد:
ـ نه...
در فندک را با تقی بست و طوطی نق نقی کرد و گفت:
ـ بفروشیمش به خشایار...
ابرویی بالا انداختم و خشایار با صدای بلند خندید:
ـ من آه در بساط ندارم. شب نون خشک می خورم...
#پارت_218
مسعود نیشخندی زد و گره جدیدی به بند شلوارش زد:
ـ غلط کردی... تو اتفاقا از همه پولدار تری..فکر کردی نمی دونم چه قدر از کنار کیان خوردی؟ برای یه راننده شدنش تا مرکز تهران چهار میلیون می گرفتی...
پاهایش را از هم باز کرد و دست هایش را روی تکیه گاه گذاشت، آنقدر راحت نشسته بود که هر لحظه احساس می کردم، کمر شلوارش از دور کمرش شل می شود.
romangram.com | @romangram_com