#محاق_پارت_757
لپ تاب را جلویم باز کرد و فلش را تکانی داد:
ـ می خوای چیکار کنی؟
به فلش نگاهی کردم:
ـ بندازیمش دور؟
خشایار فندک فلزی را میان مشتش تکان داد و با کشیدن انگشتش روی قرقره ی فندک شعله اش را روشن کرد. به شعله ها خیره شد و طوطی اش سرش را جلو برد و نوکش را نزدیک حرارت نگه داشت.
ـ این همه دهنمون سرویس شد پامچال... این همه بخیه خوردی...
فندک را بست و گوشه ی پیراهنش را بالا زد:
ـ این همه خط خطی شدم که آخر بندازیش دور؟
مسعود بالاخره دست از بند بلند کش شلوارش برداشت و نگاهم کرد:
ـ نمی تونیم به کسی بدیمش!
خشایار این بار گفت:
ـ بفروشیمش...
چرخیدم سمتش و کامل روی مبل نشستم:
romangram.com | @romangram_com