#محاق_پارت_756

سری تکان دادم و مچ دستش را آمدم رها کنم که با دستش دیگر، روی انگشت هایم را لمس کرد:

ـ هرچی شد، سعی کن حتما به یکی بگی پامچال... تنهایی از پس هرچیزی بر نمیای، این همه دور و برت هستن...

لبخند دیگری زد:

ـ می دونم امشب پرواز مهمی داری، مراقب خودت باش.

دستم را از دور مچ دستش آزاد کرد و قبل اینکه در را باز کند گفت:

ـ هفته بعد، جشن نامزدیمه. دوست دارم اونجا ببینمت..

چشم هایم گشاد با تعجب گفتم:

ـ چی؟

استین هایش را پایین انداخت:

ـ خب امروز یه فرصت بود تا مطمئن شم می تونم داشته باشمت یا نه... اما دیدم نمیشه، منم دیگه باید ازدواج کنم. همکارمه، کیس خوبی بود برای ازدواج...

در را بست و من هنوز متعجب ایستاده بودم تا دوباره برگردد و حرفی دیگر بزند.

صدای باز شدن درهای ورودی حیاط را می شنیدم؛ اما جرأتی به خودم نمی دادم تا دوباره از او بپرسم؛ جدی گفته است؟

***


romangram.com | @romangram_com