#محاق_پارت_755
باعصبانیت برگشتم و برس را با خشونت از میان مشتش بیرون کشیدم. به عقب هلش دادم:
ـ برو بیرون حسام... دیگه حق نداری اینجوری خونم بیای...
ـ خونه هماست اینجا...
از این همه بی حیاییش متعجب ماندم. کلافه دستم را روی سرم گذاشتم و به سقف گچ کاری شده نگاه کردم:
ـ چی تو مغزت ریخته که امیدوار شدی؟ هان؟
و برس را جلوی چشمش تکان دادم. عقب رفت و از اتاق بیرون رفت. دنبالش دوییدم و گفتم:
ـ حسام دوست ندارم...
پاهایش متوقف شد و دستش روی بند ضخیم کیفش ماند، برگشت و گفت:
ـ می دونم... اینم مهم نیست. اما پامچال اومدم که بگم؛ حواست باشه... که بعد خشایار هرچی سرت بیاد حقته.
دمپایی ها را که در می آورد، مچ دستش را گرفتم. نگاهم کرد. چشم های بی حالت شفافش همان قبلی ها بود. با همان نگاه ساده و معمولی که می شناختم.
ـ معذرت می خوام، یه کم تند رفتم.
لبخندی زد و دستش را درون جیبش برد. کلید همایون را روی اپن گذاشت و گفت:
ـ همایون یه سری خرید کرده بود، نشد خودش بیاره، منم فروشگاهی بودم که اون بود، خریداشو اوردم. خریدا رو میارم داخل...
romangram.com | @romangram_com