#محاق_پارت_754



#پارت_217

برس را پایین آوردم و دستش را کنار زدم:

ـ چرا همتون فکر می کنید تو فکر خشایارم؟ فقط می خوام کمکش کنم، می فهمی؟ اون بدبخت تر از منه بابا... هرچه قدر کثافت باشه، بازم بدبخته...

برس را از دستم گرفت:

ـ چه دفاع محکمی هم ازش میکنی...

دو طرف شانه هایم را گرفت و مرابرگرداند. برس را روی قسمت پایین موهایم کشید:

ـ موهات داره بلندتر میشه...

ـ حسام!

دستش همان جا ماند:

ـ بهم گفت؛ یه تلاشی کن خب، شاید عاشقت شد... عاشقم میشی مگه؟

پوزخندی زد:

ـ همچینم پر بیراه نگفت؛ ولی یه مشکلی دارم، خشایار جذاب تره نه؟ هیکلی تر، گنده لات تر، خفن تر، سابقه درخشانشم که سر در نصف خیابوناست.


romangram.com | @romangram_com