#محاق_پارت_753
دو طرفه تن پوش حوله ایم را بیشتر به هم رساندم و گفتم:
ـ فکر نکنم اومدنت اینجا مناسب باشه...
در حالی که در یخچال را می بست، در بطری را باز کرد و یک سره، بیشتر از نصف آب بطری را خورد.
بطری را روی اپن گذاشت و با آرامش دکمه های سرآستینش را باز کرد و استین هایش را همراه با پیراهن سفید تا آرنج تا زد.
ـ هما اومده بود سراغم...
کمی متعجب شدم؛ اما با بی خیالی مشغول نرم کردن موهایم شدم. برس را روی موهایم کشیدم و از در کاملِ بازِ اتاقم تماشایش کرد. اگر کمی از آن قد بلندش کم می شد، دوست داشتنی می شد. اصلا من به همه پسرهای اطرافم چشم دارم، حالا که او انقدر تغییر کرده است، برایم جالب تر شده است.
وارد اتاق شد و با بی ملاحظگی به روی تخت نگاهی کرد. لباس زیرهایم همراه با لباس کنار بالشت قرار داشت. زبانش را به کناره ی لبش کشید.
ـ گفت یه کار کن، پامچال از فکر خشایار بیاد بیرون...
درست کنارم ایستادم و برس روی موهایم ماند و همانطور برگشتم و نگاهش کردم:
ـ چی؟
دستش را نزدیک کلاه تن پوشم برد و گفت:
ـ تو فکرشی مگه؟
romangram.com | @romangram_com