#محاق_پارت_752
وای از من... وای از او... گفته بودم؛ زندانبان قهاری می شود؟
از کنارم رد شد و پتو را روی صورتم انداخت. هیچ تکانی نخوردم. چشم هایم را بستم و قطره اشکی که از گوشه چشم پایین می آمد را با دست گرفتم.
***
ـ یه مشت پسر دور خودت جمع کردی که چی بشه؟
ابرویی بالا انداختم و به استایل ساده؛ اما جذابش نگاه گذرایی انداختم. پسرک بینوا هنوز همان قدر ساده و بی شیله پیله بود. کاش می شد؛ دوستش داشت تا ابد...
شانه ام را بالا انداختم و با لبخند به کراوات نازک مشکی اش نگاه کردم. کج و کوله بسته شده بود و این جذاب ترش کرده بود.
ـ همایون که پسرعمومه، میثم هم رفیق قدیمیه
میان حرفم آمد:
ـ مسعود، خشایار...
لبخندم عمیق تر شد:
ـ نگو که هنوز بهم فکر می کنی!
کیف دستی اش را روی مبل گذاشت و دمپایی ابری های کنار مبل را پوشید:
ـ سرسام آوری...
romangram.com | @romangram_com