#محاق_پارت_751

سرش را جلو کشید و به چشم هایم نگاه کرد. پلکی زدم و او پتو را روی شانه های برهنه اش انداخت. رکابی عنابی رنگی به تن داشت که یقه اش زیادی گشاد بود.

آرنجش را روی زانویش گذاشت و صورتش را مستقیم جلوی صورتم نگه داشت.

ـ اگه قراره همینجوری هی بیای خونم و بری، ترجیح میدم بقیه هم بدونن...

دهانم را باز کردم و بعد از چند دقیقه طولانی ای که گذشت، گفتم:

ـ تو به من اسیبی نمی زنی!

لبخندی زد و با ملاطفت تمام، ناخن هایم را از حصار دندان هایم آزاد کرد، لب هایش به کناره ی گونه ام رسید و تا گوش هایم نفس عمیقی کشید. حالا کاملا از روی مبل پایین آمده بود و این برای من چیزی خوبی نبود...

ـ شنیدم هما گفته؛ دلت نلرزه برای یه آدم عیاش آشغال....

و همان جا دلم بدجور لرزید. دست هایم یخ زد و با تعجب به کناره ی صورتش نگاه کردم.

ـ شنیدمم که گفتی؛ دلت سرید، میزاری میری... غلط اضافیه... نه؟

نفس بعدی اش را آرام رها کرد و پوسته ی لبش که به گوش هایم می خورد، خودم را لعنت می کردم که اینجا آماده ام... اینجا باید غدغن شود. پای من از گلیمم درازتر شده است. من از قلبم می ترسم، به خدا که می ترسم.

ـ پس نگو وسط زندگیمی دختر خانم!

و بوسه اش به کناره ی گوشواره ام، مرا کشت...

منی را که روی زمین پهن شد و اویی که نفهمید نباید اینقدر مرا...


romangram.com | @romangram_com