#محاق_پارت_750

کنارش نشستم و پتوی نچندان کلفت را رویش انداختم. به دست رنجم نگاه کردم. بد بود... خیلی بد... بدتر از ضرب دست ارسلان و چاقوی فرو رفته درون شکمش...

شاید یک هفته شاید پنج روز گذشته باشد...

مسعود می گفت؛ خشایار از خانه بیرون نرفته است.

همان روز از کنار جیبش، کلید خانه اش را کِش رفتم و حالا دایه ی مهربانتر از مادر شده ام. پتو رویش می انداختم و به فکر خرید پماد و پانسمان هستم.

من که عین سگ پشیمان می شوم، چرا حرکت بروسلی روی او عمل می کنم؟

سرش را روی دسته ی مبل جا به جا کرد و پتو را تا نزدیک گردنش برد. با اخم نگاهش کردم، به پلک هایش خیره شدم تا ببینم از قصد خودش را به خواب زده یا نه! از او هیچ چیزی بعید نبود...

همایون قبل آمدنم، دوباره گفت؛ حواست به تُنبان قلبت باشد، خشایار آدم خوبی نیست... منم گفتم؛ قلبم اگر خواستش، رهایش می کنم... بخدا که رهایش می کنم، من و او کنار هم شبیه دومینو می مانیم، هی به بقیه ضربه می زنیم و به خودمان بدتر از همه ...

ـ چرا اومدی اینجا؟

سرم را سمتش چرخاندم. چشم هایش بسته بود و نیمی از صورتش درون بالشتک مبل مخفی شده بود.

ـ فقط اومدم یه سر بهت بزنم...

سرش را سمتم چرخاند و مستقیم نگاهم کرد:

ـ به همون دلیل که وسط زندگیمی؟ وسط زندگی، می دونی اینو که...

کمی مکث کرد و روی مبل نشست. روی دو زانو نشسته بودم و شالم کنار دسته مبل رها شده بود. دکمه های مانتویم تا انتها باز بود و لباس دخترانه ای به تن داشتم با همان شکلک فانتزیش که تنها نکته مورد علاقه ام بود.


romangram.com | @romangram_com