#محاق_پارت_749
بدون اینکه نگاهم کند، گفت:
ـ بریم؟
مسعود سری تکان داد و من با لذت از درون آیینه به صورت قرمز شده اش نگاه کردم. فکر کرده هر غلطی کند، من ساکت گوشه ای می نشینم. حالا من یک گهی خوردم نباید که تا عمر دارم تاوان بدهم. هرشب تکرار می کنم؛ من مقصرش نبودم و نیستم... او نباید دوباره به بالا پشت بام می امد.... نباید دوباره سر به سرم می گذاشت...
نباید...خدایا چرا اینجوری شد؟ چرا هرچی سنگ است برای پای لنگان من است؟
پلکی زدم و از درون آیینه دوباره نگاهش کردم. عینک دودی به چشم هایم زد و خود را به آن راه زد. می دانست تماشایش می کنم. من و چه به این غلط های اضافی آخر؟
دستم را روی گردنم کشیدم و دوباره به او نگاه کردم. آخر وسط زندگی خشایار بودن چه فایده ای دارد؟ زر مفت زده ام... اگر اگر...
آب دهانم را قورت دادم و سرم را به شیشه ماشین چسباندم. می ترسیدم اگر من بند او شوم، زندانبان قهاری می شود... می زند، می کشد، خفه ام می کند. نکند، نکند...
زبانم لال شود که هیچ وقت، چیز درست حسابی ای به زبان نمی آورم.
مسعود نگاهش بین من و خشایار در نوسان بود... می دانست دوباره به جان هم افتاده ایم و گیس و گیس کشی راه انداخته ایم...
*******
#پارت_216
romangram.com | @romangram_com