#محاق_پارت_748

ـ جاکش...

تا خواست برگردد، پایم را بالا آورد و با آن پاشنه بلند کفش هایم درون صورتش کوبیدم و گفتم:

ـ تخم حروم ها هم آدم شدن برای من... کثافت...

دستش روی صورتش مانده بود و به این همه شجاعت خودم احسنت می فرستادم؛‌اما احسنتی که عین سگ می ترسید.

به گردنم تکانی دادم و به سمت راست کج کردم و بالا کشیدم، صدای ترق ترق مفصل هایم که شنیدم، مشغول درست کردن شالم شد.

از شیشه جلو نگاهم به مسعود افتاد که با دو به سمت ماشین می آمد.

لپتاب را روی پاهایم گذاشتم و مسعود سوار ماشین شد. نگاهش اول به صورت خشایار افتاد که با دست رویش را پوشانده بود و سرش را روی فرمان گذاشته بود.

با تعجب به من نگاه کرد:

ـ دندونش درد می کنه؟

لبخندی زدم و سرم را از فاصله میان دو صندلی جلو، رد کردم و با ناز پشت خشایار را لمس کردم:

ـ عزیزم دندون درد داری؟

لبخند شیطانی ای زدم که از چشم مسعود دور نماند. بازوی خشایار را عقب کشید و گفت:

ـ چی شده خشی؟


romangram.com | @romangram_com