#محاق_پارت_747
با عصبانیت شالم را کشید و پزشکی که از کنارمان میگذشت با تعجب نگاهمان کرد.
چرخیدم تا چیزی بگویم که ادامه شالم را دور دهانم پیچاند و نیمه دیگر شالم را روی سرم انداخت و دو طرف بازویم را کشید. لپ تاب را بیشتر به سینه چسباندم و خفیف فحش ناموسی ای نثارش کردم. چشم غره ای حواله ام کرد و بی توجه به نگاه های مردم، سمت خروجی رفتیم.
از بیمارستان خارج شدیم. قفل ماشین را آزاد و بدون آنکه در ماشین را برایم باز کند سوار ماشین شد. کثافتی زیر لب زمزمه کرد و سوار ماشین شدم.
لپتاب را کنارم گذاشتم و شالم را از دور دهانم آزاد کردم:
ـ احمق نادون...
توجه ای به حرفم نکرد و سرگرم موبایلش شد. موهایم را زیر شالم فرستادم و گفتم:
ـ لاشی...
برگشت و نگاهم کردم. خودم را به کوچه علی چپ زدم؛ ولی او بی مقدمه دنباله ی افتاده ی شالم را کشید و سرم را به سمت خودش کشید.
گوشی اش را روی صندلی کنار پرت کرد و نیمه ی دیگر شالم را محکمتر دور گردنم پیچاند:
ـ هی هیچی بهت نمیگم کم برای من هاپ هاپ کن زنیکه...
چشم هایم از حجم نبود اکسیژن گرد شد و او بی اهمیت به دست هایم که به دست هایش چنگ می انداخت، بیشتر شال را دور گردنم فشرد.
ـ یه بار دیگه ببینم صفت های خودت رو به من نسبت میدی، دهنت رو سرویس می کنم تن لش...
و به یک باره شال را رها کرد و مرا محکم به سمت تکیه گاه صندلی پرت کرد. نگذاشتم نفسم بالا بیاید و با صدای ته گلویم گفتم:
romangram.com | @romangram_com