#محاق_پارت_746

و یک قدم پا به داخل سالن گذاشتم و سرکی به انتهای سالن کشیدم.

هوفی کشید:

ـ بیا بریم، خطرناکه... بابای کیان ببینتمون باید آواره بشیم باز...

نگاهش کردم ولی جوابش را ندادم. هنوز جراحت کنار لبش خوب نشده بود و عذاب وجدان لعنتی خِر گلویم را گرفته بود.





#پارت_215





سرش را پایین انداخت و به پیراهنش نگاه کرد:

ـ چیزی شده؟

سرم را دوباره داخل بردم و سعی کردم، هوای مسموم بیمارستان را تحمل کنم. پای دیگرم را داخل بردم:

ـ برم یه نگاه کردم...


romangram.com | @romangram_com