#محاق_پارت_745
صدای خوفناک بوقدار دستگاه بیشتر پرستارها و دکترها را به این سمت کشانده بود. کنار تخت ایستاده بودیم و پرستار با زور و بلا ما را از اتاق بیرون راند.
به دیوار تکیه زدم و به مسعود نگاه کردم. کلافه و مضطرب به نظر می رسید. خشایار از همه بی خیال تر و با حوصله تر بود! تا خود رشت رانندگی کرد و با صورت هفتاد جگر ما را در آورد!
لب باز کردم تا حرفی بزنم که صدای یورش چند آدم و ورودشان به داخل سالن حواسمان را پرت کرد. خشایار از پا پرید و مرا از دیواره ی کنار در به گوشه ای انداخت و وارد اتاق شد. با تعجب به غرغرهای پرستار و دست های خشایار که لپ تاب و وسایل را برمیداشت نگاه کردم. مسعود ضربه ای به شانه ام زد و خشایار از پنجره ای که به سمت حیاط پشتی بیمارستان باز می شد، بیرون پرید.
دستم را مسعود کشید و نگذاشت آن آدم ها را ببینم. با سرعت مرا از قسمت دیگر سالن خارج کرد و خودش دوباره به داخل برگشت و چیزی را برایم توضیح نداد. سرم را از کناره ی در داخل بردم که از پشت یقه لباسم کشیده بود و با اخم های درهم خشایار مواجه شدم. شلوار خاکی شده و گوشه ای از پیراهن مردانه اش پاره شده بود.
ـ چی شده؟
لپتاب را سمتم گرفت و یقه تاخورده به داخل را درست کرد،دکمه میانی پیراهنش را بست و نفسش را به یکباره بیرون فرستاد و بازویم را گرفت:
ـ بابا کیان بود...
پاهایم را محکم نگه داشتم و به عقب چرخیدم:
ـ مسعود چی؟
بازویم را دوباره کشید:
ـ چیزیش نمیشه، فکر کنم رفت به پرستار بسپره چیزی راجع به ما نگه...
خودم را عقب کشیدم:
ـ وایسا بیاد...
romangram.com | @romangram_com