#محاق_پارت_744
ـ 22،13،إس، بی، زد، دوتاصفر...
آرام کیان را چرخاند و این بار به پشت گردن کیان نگاه کرد:
ـ میم، لاو، 20
مسعود دکمه اینتر را زد و نگاه خشک شده من، به خشایاری بود که روی کیان را می کشید.
ـ از کجا می دونستی؟
نگاهم کرد:
ـ هزینه اش، یه شب خوابیدن با کیان بود....
کنار مسعود نشست و به اطلاعاتی که روی صفحه سیاه نمایش داده می شد، نگاه کرد.
با اخم به نمایشگر نگاه کردم که مسعود با چشم های گشاد دکمه اینتر را پشت هم فشرد و موس اعداد را نشان داد. روی عدد دو کلیک کرد که عکس های بالا آمد و چشم های همه مان گشاد شد....
ـ خشایار مگه اون چیپ دست تو نیست؟
خشایار دستش وارد پیراهنش کرد و گردنبند نقره ای را از دور گردنش باز کرد. انگشتش را روی گردنبند گذاشت و رَم کوچک سیاه به حالت کشویی بیرون آمد.
ـ تبریک میگم به این حماقت....
با صدای بلند دستگاه ها، حواسمان به سمت کیان پرت شد و از جا پریدیم.
romangram.com | @romangram_com