#محاق_پارت_743
***
لپتاب یک سمتمان و فلش سمتی دیگر.... دست هیچکداممان یاری نمی کرد.
ـ چرا باید روی فلش اسم من باشه؟
مسعود ضربه ای به انگشتم که میان دندان هایم بود، زد و با اخم نگاهم کرد. دکمه استارت لپتاب را زد و در همین حین به خشایاری که با حالت هیستیریکی پایش را تکان می داد، نگاه کرد..
ـ اونی که تو ذهن منه نباشه....
این را خشایار گفت... نمی دانستم در ذهنش چه چیزی بود، میلی هم نداشتم بدانم...
فلش را به درگاه یواس بی زدم. چند نقطه رنگی روی صفحه آمد و رمز عبور را خواست.
مسعود نگاهم کرد:
ـ رمز عبورش چیه؟
#پارت_214
خشایار از جایش بلند شد و به سمت کیان رفت. دستش را به سمت گردن کیان برد، لباسش را تا بالای سینه پایین کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com