#محاق_پارت_742
صدای گوشی ام که بلند شد، دستم را از زیر پتو به عسلی رساندم و گوشی را برداشتم.
دکمه پاسخ را زدم و صدای زنی به گوشم رسید.
ـ سلام بفرمایید...
ـ ببخشید خانم اسم شما پامچاله؟
اخم هایم در هم رفت و پتو را کنار زدم:
ـ شما؟
ـ من از بیمارستان تماس می گیرم.
مکثی کرد و ادامه داد:
ـ یه فلش توی لباس های بیمار بود که روش پامچال نوشته شده بود و با شماره شما...
چشم هایم گشاد شد و با تعجب گفتم:
ـ بیمار؟
ـ خانم کیانـ....
ادامه اش چیز مهمی نبود، جز جهش من به سمت بیمارستانی که در تهران نبود. همایون را پشت گوش انداختم و با مسعود راهی شدم. مسعودی که می دانستم خشایار را دنبال خودش می کشد...
romangram.com | @romangram_com