#محاق_پارت_741
لبخندی زدم:
ـ سر خورد و افتاد جلوی پای نیلوفری که هنوز عکس های عرفان رو نگه داشته! تو کوری هما... کور...
در را باز کرد و شقیقه اش را به کنار در تکیه داد:
ـ تلاشم رو برای عاشق کردنش کردم...
پتو را تا روی سینه بالا آوردم:
ـ شانسشم خوبه... حالا عرفان زنش طلاق گرفته، به نون و نوایی هم رسیده، عشق سابق نیلوفر هم بوده، شانسش از تو بیشتره....
#پارت_213
پوزخندی زدم:
ـ دلم اگه برای خشایار سرید، بهت قول میدم، که ولش می کنم...
سرم را روی بالشت گذاشت و چشم هایم را بستم. به درک که حرف هایم خوب نبود. به درک که همایون هم قلبش می شکند. خب عرفان شانسش بیشتر است...
من خودم از خشایار می ترسم، او قابلیت همه چیز را دارد... درست ترش این است که او آب از سرش گذشته است...
romangram.com | @romangram_com