#محاق_پارت_740
ـ دوتا قاتل فقط به تیپ و تار هم زدن، چیزی نیست...
ایستادم، نه به جلو رفتم و نه به عقب...مات نگاهش کردم. سرش را بالا آورد، در حالی که گوشه پیشانی اش را می خاراند، چشمکی زد و دست مردی که مقابلش بود را گرفت و بلند شد...
***
دعوا، بحث، جنجال... شاید هم یک فانتزی مسخره به اسم عشق!
این را همایون می گفت. می گفت که چه، خشایار برایت کلید اسرار شده است؟
می گفت؛ وسط خیابان از ماشین پایین پرتش کردی که چه؟ که حالا گوشه تختِ چند در چندت بنشینی و نگذاری کسی دم پرت رد شود!
میثم با تمام مزخرف بودنش، سعی می کرد، مرا بخنداند و نیلوفر نگران به نظر می رسید! از رابطه اش با همایون هیچ چیزی نمی دانم. گرم است، سرد است...
فقط شنیده بودم، عرفان دوباره موس موس نیلو را می کند و خاک برسر همایون که کور است، کور عشق او...
ـ فقط در حد سر زدن...
خسته از بحث های بی در و پیکر، چشم هایش را ماساژ داد و از جا بلند شد. مقابل در اتاق ایستاد و گفت:
ـ می ترسم، دلت بِسُره...
پلکی زدم و دست هایم را تنگ تر در آغوش گرفتم:
ـ منم می ترسیدم دلت بِسُره...
romangram.com | @romangram_com