#محاق_پارت_739

ـ نمی ترسی یه روز یه بلایی شبیه ارکیده سرت بیارم؟

من بودم که با تمام قدرت به عقب هُلش دادم و ماشین را کنار جاده نگه داشتم. به گوشه در برخورد کرد و چشم هایش گشاد شد....

کاملا سمتش چرخیدم و با عصبانیت یقه تیشرتش را گرفتم:

ـ تا الانم فهمیدی من با ارکیده فرق دارم نه؟

یقه اش را بیشتر به مشت کشیدم:

ـ حالم رو بد میکنی وقتی اینقدر حقیری! وقتی اینقدر بدبختی... بدبخت...

دستش را روی دستم گذاشت و به آرامی مشتم را باز کرد:

ـ تو که می خواستی وسط زندگیم باشی؟ چی شد؟ ارکیده نقطه ضعفته که من ...

مشت اول زیر چانه اش جا گرفت و حرفش در دهانش جا ماند. سرش به شیشه برخورد کرد و چشم هایش از درد برای چند لحظه روی هم رفت.

حتی زحمت ندادم، حالش را بپرسم. از ماشین پیاده شدم و در کنار را بی اهمیت به بدنش که به در تیکه داده شده بود، باز کردم. نیم تنه اش بیرون افتاد و به خودش آمد. دستم را پشت یقه اش گذاشتم و با کمک خودش بیرون کشیدمش و روی زمین نشست. سرش پایین بود و دستش روی چانه ی ضرب خورده اش... زانوهایش را بالا اورد و دست هایش را دورش قلاب کرد و بی حوصله گفت:

ـ ممنون از اینکه منو رسوندی..

و خندید! با عصبانیت نگاهش کردم؛ ولی او زحمت نگاه کردن به من را هم نکشید... گوشی و کیف پولش را کنارش پرت کردم و در ماشین را با عصبانیت به هم کوبیدم.

از جلو کاپوت که می گذشتم، به مردی حالا نزدیکش رسیده بود، گفت:


romangram.com | @romangram_com