#محاق_پارت_738
ـ خط اول شناسنامه ام، اسم سیماست... دوست داری خط دوم باشی؟ اینجوری مدام روی اعصابمی... مدام میای جلو راهم... سیما زنم بود... ز نون میم! تو چی؟ میشی زنم؟
فرمان میان دستم، سُر می خورد، حرفی نداشتم... چه می گفتم؟ از او چه می گفتم؟ از این توهم های دست و پاگیر چه بگویم؟
ـ چرت نگو...
#پارت_212
خندید و شیشه را پایین داد...دستش بی مقدمه روی دستم جا خشک کرد. انگشتان دستش روی دستی که روی دنده بود، قرار گرفت و من هراسان دستش را پس زدم و دستم را روی فرمان گذاشتم. صدای خنده ی دوباره اش شُک زده ام کرد. مردک مرا می ترساند.. او قابلیت اغواگری را داشت، با حرکاتش، با حرف هایش، با موهایش...موهایی که حالا سه سانتی شده بود!
ـ خشایار نکن!
دست به سینه شد و نگاهم کرد. گوشه چشم به صورتش نگاه کردم. آرام و بی واکنش... او که ساکت می شد، ترسناکتر می شد. همان آرامش قبل طوفانی که بارها سرم آمده است...
ـ گفتی وسط زندگیمی که...
خودش را جلو کشید و نیم تنه اش را کاملا سمت من سوق داد:
ـ اسمت بشه؛ وسط زندگی خشایار؟
دستش به بلندی موهایم رسید و آرام مویم را داخل شالم فرستاد:
romangram.com | @romangram_com