#محاق_پارت_737

ـ بابات دستش خیلی سنگینه انصافا...

انگشت شصتش را کنار لبش کشید و چسب زخم را لمس کرد:

ـ می سوزه...

حرفی نزدم و پشت سرش از اتاق بیرون رفتم. سمت پرستار رفت و خودش، خودش را ترخیص کرد... آدم به این حجم تنهایی ندیده بودم! خودش بود و خودش...

از سالن طول و دراز بیمارستان بیرون رفتیم و من جلوتر از او قفل ماشین را باز کردم. پشت فرمان نشستم و به درد لامصب کتفم اهمیتی ندادم. هنوز درست حسابی حالم خوب نشده بود. گاهی دردهای رنجوری در قفسه سینه حس می کردم و پشت گوش می انداختمش...

دستم را پشت صندلیش انداختم که برای چند لحظه چشم هایم از روی درد بسته شد. دنده عقب آمدم و کاملا از جای پارک خارج شدم.

ماشین در خیابان که افتاد، نگاه سنگینش را حس کردم. نگاهی کوتاهی به چشم هایش انداختم و پرسیدم:

ـ چیه؟

دوباره به رو به رو نگاه کردم و او گفت:

ـ می خوای باهام ازدواج کنی؟

حتی صورتم را نچرخاندم نگاهش کنم، مستقیم به رو به رو زل زدم! هیچ نگفتم! زبانم به سقف دهانم چسبیده بود. چرا باید بخواهم با او ازدواج کنم؟ مگر بچه دوساله ست که این همه بال بال زدن مرا عشق ببیند؟

ـ شناسنامه من برای همه بازه! شده کاروانسرا...کیان با شناسنامه ام خلاف کرد و اسم من رفت جز تحت تعقیبی ها! نشد و نتونست با یه شناسنامه قلابی کارش رو پیش ببره...

مکثی کرد و دوباره ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com