#محاق_پارت_736
همان جا ایستادم:
ـ می خوام کمکت کنم.
ملحفه را گوله کرد و گوشه تخت انداخت. دستش را به سِرُم رساند و سوزنش را از دستش بیرون کشید:
ـ می خوای بیای خونه م، هی جلوم راه بری، بهم نشون بدی، این تلافی کار من بوده؟ یا آیینه دق من شی؟ قابلیتش رو واقعا داری... کل خانواده ات قابلیتش رو دارن...
نزدیک چوب لباسی ایستاد و در حالی که شلوار جین سیاهش را برمی داشت، نگاهی حرامم کرد:
ـ نمیری بیرون؟
فقط نگاهش کردم و جوابش را ندادم. بی اهمیت سرش را چرخاند و در یک حرکت شلوارش را از پایش بیرون در آورد و با حوصله شلوار جینش را پوشید و مقابل چشم های بی حالت من، دکمه و زیپ شلوارش را هم بست! مردک پفیوز!
دکمه های لباس پارچه ای بیمارستان را هم باز کرد و لباس را روی چوب لباس گذاشت. نگاه گریزانم به زخم هایش افتاد. دقیق نگاهشان کردم، انگار که اولین بارم باشد!
پشتش را به من کرد و تیشرتش را از روی چوب لباسی برداشت و من به خطوط کمرنگ کمرش نگاه کردم. لباسش که روی خطوط افتاد، پلکی زدم و او گفت:
ـ ماشین اوردی؟
صدایم از ته چاه بیرون پرید:
ـ آره...
سرش را تکانی داد و در حالی که موبایل و کیف پولش را از روی کمد کوچک کنار تخت بر می داشت، گفت:
romangram.com | @romangram_com