#محاق_پارت_735
پوزخندی زد:
ـ فایده وسطی بودنت چیه؟
ـ می خوام کمکت کنم... اگه بعد مرگ ارکیده کسی نبود به من کمک کنه...
ادامه حرفم را برید و دستم را از روی زانویش کنار زد:
ـ کمک؟
سری تکان دادم که او گفت:
ـ بهم ثابت می کنی تو نکشتیش؟
خیره نگاهش کردم. لبخند کوچکی زد و انگشت هایش را روی خط عمیق کنار گردنم کشید:
ـ می بینی؟ نمی تونی!
پلک هایم را باز باز نگه داشتم:
ـ نکشتمش... پاش گیر کرد... خودش افتاد. نتونستم بگیرمش.
سرش را پایین انداخت:
ـ بی خیالش..برو بیرون...
romangram.com | @romangram_com