#محاق_پارت_733

ـ وضع من به خاطر تو اون کیان حروم زاده ست که این شده! وضع همین دخترِ کثافت به خاطر تو بی همه چیز اینجوری...

و نفهمیدم چه شد که دستش پایین افتاد و به همراهش، تن خودش روی زمین افتاد...

**

پلک هایم را برای چنددقیقه روی هم گذاشتم که صدایش آمد:

ـ کی ازت خواست اینجا بیای؟

سرم را بالا آوردم و متعجب نگاهش کردم. اخم محسوسی میان ابروهایش بود. دورتادور سرش باندپیچی شده بود و دکترش می گفت؛ ضربه بدی به سرش خورده است...

ـ خوبی؟

شانه هایم راصاف کردم و روی صندلی مرتب نشستم:

ـ برم پرستار صدا بزنم...

آمدم بلندشوم که مچ دستم را گرفت. چرخیدم و به دنباله ی افتاده ی شالم اهمیتی ندادم.

ملحفه سفید را کنار زدم و گفت:

ـ دور من نپلک! نه الان و نه هیچ وقت...

کمی جلو رفتم:


romangram.com | @romangram_com