#محاق_پارت_732

ـ عمو خواهش می کنم تمومش کن...

خشایار از بالای شانه ارسلان نگاهم کرد. نبود اکسیژن صورتش را به کبودی می برد و من می ترسیدم، مرگ او هم گردن من بیوفتد و بدبخت شوم.

ارسلان با عصبانیت همایون را عقب فرستاد و خشایار را بیشتر به سینه دیوار فشرد:

ـ شر و ور میگی پسر؟ تو پس مونده ی منی، می فهمی؟

دست های خشایار به کار افتاد ولی جای دست هایش با زانویش ضربه ای به شکم ارسلان زد و گفت:

ـ پس مونده بودن بهتر از لاشی بودنه... فهمیدی؟ بهتر از لاشی شدن مثل توعه...

دست های ارسلان این بار به یقه او رسید و همایون شانه ی خشایار را عقب کشید:

ـ خشایار...

بالاخره نزدیکشان رسیدم و خواستم دنباله ی لباس خشایار را بگیرم که ارسلان با سر به پیشانی خشایار کوبید و صدای این ضربه مرا وحشت زده روی زمین انداخت.

همایون همراه خشایار روی زمین افتاد و خشایار سرش روی زمین کوبیده شد.

با دیدن جریان خون از میان موهای خشایار، از جا پریدم و با قدم های تندی نزدیکش شدم. چشم هایش نیمه باز شد و در یک حرکت روی پاهایش بلند شد و با دست مشت شده اش ردون صورت ارسلان کوبید:

ـ تا الان هر غلطی کردی، هیچی بهت نگفتم تخم حروم... اما....

مشت بعدی را به کتف ارسلان زد و درحالی که نفس نفس می زد گفت:


romangram.com | @romangram_com