#محاق_پارت_731

همان بود... همان مرد زورگو و خودخواه؛ اما پیرتر و ناجسور تر....

پلک روی هم گذاشتم و سرم را میان دست هایم گرفتم. انتهای هوار هایش چه می خواست شود، جز یک مشت خزعبلاتِ مثلا پدرانه...

خشایار صدایش در آمد:

ـ چیز سختی نخواستم، فقط گفتم برو خودت رو بکش...

سرم را بالا آوردم و از همایون تکیه زده به دیواره ی اپن به خشایار خونسرد رسیدم.

ارسلان پوزخند آشکارایی زد:

ـ در حدی هستی که همچین زری زدی؟

خشایار لبخندی زد و قدمی به جلو رفت:

ـ در حدی هستی که الان سوال جوابم می کنی مرتیکه؟

و من ماندم، این همه جسارت را او از کجا جمع کرده است که درون صورت ارسلان توپ و تشر پرتاب می کند.

همایون"هه" کوتاهی از دهانش بیرون پرید و ارسلان خط نگاهش به منِ مات مانده رسید.

یک قدم به جلو رفت، خونسرد به نظر می رسید. دقیقا روبه روی خشایار ایستاد، نفس عمیقی کشید و یکهو دستش را دور گلوی خشایار محکم کرد و با قدم های تند او را به نزدیک ترین ستون رساند.

از جایم پریدم و با پاهای لرزان به سمتشان رفتم. همایون زودتر خودش را به آن دو رساند و دستش را روی دست های ارسلان گذاشت:


romangram.com | @romangram_com