#محاق_پارت_730

چرخید و مرا نگاه کرد. تکانی نخوردم و او نگاه کشداری به ارسلان انداخت و سمتم آمد.

هیچ"سلامی" به گوشم نرسید، فقط صدای بسته شدن در و تِق جا افتادن زبانه در میان قفل...

همایون مرا روی یکی از مبل ها نشاند و خودش به سمت آشپزخانه رفت.

سکوت این خانه خیلی مزخرف بود. وجود ارسلان بیشتر اذیتم می کرد.

بوی آدم دیگر را در چند قدمی ام حس کردم.

سرم را چرخاندم و نگاهش کردم. طلبکارانه، دست هایش را در جیب شلوار جینش انداخته بود و با آن چشم های خنثیِ بی هیجان نگاهم می کرد. هیچ نمی فهمیدم. هیچ نمی خواستم بفهمم...

ارسلان به تکیه گاه یکی از مبل های دونفره، تکیه داد و گفت:

ـ خب...

این "خب" گفتنش مرا اذیت می کرد. مثل وقت هایی که منتظر یک جواب درست باشد و اگر درست جواب ندهی تو را تنبیه می کند، مثل خریدن آبنبات چوبی از بقالی آقا نوروز که او ازش خوشش نمی امد و من را درون زیرزمین حبس کرد، چون در جواب خب گفتنش، گریه کردم و زار زدم و غلط کردم به نافش بستم و او قانع نشد که نشد...

خشایار دست هایش را از جیبش بیرون آورد و چرخید، بی حوصله به ارسلان نگاه کرد.

لباس هایش همان بود. همانی که روز اخر در حیاط خانه اش دیدم. فقط ریش هایش مرتب و با نظم تر کوتاه شده بود.

ارسلان کلافه دستی به بازوی خودش کشید و دکمه سرآستینش را بست:

ـ خب یعنی بنال بگو چه گوهی خوردی که پامچال همین غلطی کرده!


romangram.com | @romangram_com