#محاق_پارت_729
تنها نگاهش کردم، سلام و علیکی در کار نبود... او حتی لیاقت نگاه را هم نداشت..
لب باز کرد، حرفی بزند؛ اما آیفون به صدا در آمد. همایون یکی از صندلی های پشت اپن را کنار کشید و با یک قدم مرا نزدیک صندلی گذاشت. دستم را روی تکیه گاه صندلی گذاشتم؛ اما زورم نرسید تا روی صندلی بنشینم.
مچ دست ارسلان که روی دستم نشست، وحشت زده، دستش را عقب پرت کردم و با هول روی زمین پهن شدم. با تعجب نگاهم کرد. بخدا که حق داشتم! بخدا که از او متنفر بودم و هستم و خواهم ماند...
آمد، خم شود که خودم را جمع کردم و نالیدم:
ـ به من دست نزن!
دستش روی هوا ماند و موهای پرپشت بلندِ لختش روی صورتش پخش شد. هوفی کشید و چیزی نگفت.
در باز شد و همایون داخل شد. منتظر بودم تا سمتم بیاید؛ اما دمپایی روفرشی دیگری جلوی در گذاشت:
ـ بپوش...
#پارت_210
romangram.com | @romangram_com