#محاق_پارت_728
لبخندی به صورت اخمالوی همایون زدم و پتو را روی پاهایم مرتب کردم. چند دقیقه بعد، نیلوفر کنارم نشست و همایون ماشین را، بدون میثم راه انداخت.
میثم گفته بود؛ می خواهد به خانه ی ژیلا برود و شام آن جا بماند! این اذیتم می کرد! می دانستم میثم رابطه اش به بوس و یک بغلم تمام نمی شود و این را همایون یک بار در دعوای بینشان به صورتش کوبید! فهمیده بودم؛ ژیلا یک بار سقط داشته است! میثم مجبورش کرده بود تا بچه را بیندازد...
نیلوفر دستم را میان دست هایش گرفت و آرام گفت:
ـ ازت می خوام آروم باشی...
متعجب نگاهش کردم، نگاهی به همایون کرد و گفت:
ـ بابات اومده خونه هما...من میرم خونه مامان بزرگم، نمی خوام توی جریان خانوادگیتون دخالت کنم.
ابرویی بالا انداختم و خونسرد سری تکان دادم:
ـ حواسم هست..
و دروغ نگفتم؛ اما چه می دانستم، او هم می آید...
او را می گویم که تمام این مدت خونم را در شیشه کرد و حتی گوشه چشمی نشان نداد. اویی را می گویم که در این چند روز، حتی از مقابل اتاقم نگذشت و از طوفان بعد آرامش عین سگ می ترسم...
وارد خانه که کشدیم، کفش های مردانه ی ارسلان را تشخیص دادم. کادو تولدش از سمت میثم بود! میثم موذی...
دستم را دور گردن همایون انداختم و به آرامی کفش های اسپرتم را با دمپایی روفرشی ها عوض کردم.
با ورودمان، ارسلان تکانی خورد و سیگارش را روی جا سیگار گذاشت. کنترل تی وی را کناری انداخت و با قدم های کوتاهی به سمتان آمد.
romangram.com | @romangram_com