#محاق_پارت_727

تشکری کردم و چرخ های ویلچر را تکان دادم. تنها نور شبخواب باعث روشنایی شده بود. متعجب به کنار پنجره نگاه کردم. قد بلندش و از همه بدتر سر کج شده اش به سمت شیشه بیشتر شگفت زده ام کرد. ایستاده خوابش برده بود!

خودم را کاملا نزدیکش کردم و به صورت تاریکش نگاه کردم. سرش را به ستون کنار پنجره تکیه داده و دست به سینه با چشم های بسته خوابیده بود. مگر می شد؛ ایستاده خوابید؟

کتانی های طوسی با بندهای سبز تیره که لباس نخی آستین بلند زیتونی اش می آمد. حجم متوسطی از ریش هایش را در هاله ای از نور می دیدم.

هنوز متوجه ام نشده بود و این استرس لعنتی مرا دق می داد!

دستم را به چرخ ویلچر گرفتم و حرکتی به چرخ ها دادم. باید می رفتم و خودم را به خواب می زدم...

در اتاق را باز کردم و حتی به بستنش فکر هم نکردم، ترسیدم؛ بیدار شود و بدبخت شوم.

***

ویلچر را تکانی داد و با خنده پایش را روی لبه ی ویلچر گذاشت و از قسمت سُرِ پله ها، مرا به پایین سُر داد... وحشت زده دست هایم را روی دسته های ویلچر گذاشتم و جیغی از گلویم بیرون پرید.

همایون با عصبانیت، میثم را کنار زد و با عصبانیت گفت:

ـ مگه بچه ای میثم؟ نمیگی می افته؟ مردک لندهور...

ویلچر را مقابل ماشین نگه داشت و در عقب ماشین را باز کرد. دست هایم را گرفت و مرا از روی ویلچر بلند کرد. بی نگاه به صورتم، مرا روی صندلی گذاشت و پتوی چارخانه ای که روی صندلی جلو بود را روی پاهایم انداخت.

ویلچر را سمت میثم هُل داد و درحالی که در عقب را می بست گفت:

ـ برو قان قان کن بچه کوچولو...


romangram.com | @romangram_com