#محاق_پارت_726

چشم هایم از این گشادتر نمی شد. دکتر عقب رفت و تخت شاسی اش را روی پیشخوان گذاشت و سمت پرستاری که پشت پیشخوان قرار داشت گفت:

ـ لطفا یه پتو به ایشون بدید و به اتاق انتهای راهرو ببریدشون...





#پارت_209

ـ لطفا یه پتو به ایشون بدید و به اتاق انتهای راهرو ببریدشون...

با قدرانی نگاهش کردم که مجدد لبخندی زد و عینکش را روی موهای جوگندمی اش گذاشت:

ـ بهتره زیاد از دستات استفاده نکنی، مفصل جناغ سینه ات ترک خورده، باید کمی بیشتر حواست رو جمع کنی.

پرستار پتو را روی پایم انداخت و خواست حرکت کند که گفتم:

ـ ممنون دکتر...

دستی برایم تکان داد و به سمتی مخالف ما رفت. پرستار ویلچر را تکان داد و بعد روشن کردن لامپ های قسمت دیگر بیمارستان به سمت انتهای راهرو رفت.

بی حرف، چند تقه به در زد و دستگیره را تکانی داد و در را نیمه باز نگه داشت:

ـ بفرمایید...


romangram.com | @romangram_com