#محاق_پارت_725

ـ اتاق انتهای راهرو...

تخته شاسی اش را زیر بغلش نگه داشت:

ـ همون تصادفیه؟

سرم را تکان دادم:

ـ بله...

دستش را بی قدمه روی پیشانی ام گذاشت:

ـ حالت خوبه؟ چرا وقتی بیدار شدی، پرستار صدا نزدی؟ باید وضعیتت رو چک می کردیم، یک هفته ای میشه بیهوش بودی...

لبم را گاز گرفتم و با استرس قلپی از آب را دوباره خوردم و پرسیدم:

ـ ببخشید ولی آشناهام که داد و بیداد نکردن؟

لبخندی زد و کنارم ایستاد:

ـ نه... انگار همشون می دونستن...

ابروهایم بالا پرید و او با اشاره به انتهای راهرو گفت:

ـ فقط یه آقایی مدام وضعیتت رو چک می کرد که انتهای اون راهرو، توی یکی از اتاق ها دراز کشیده... یه آقای دیگه ای هم بود که ایشون وقتی شما رو دیدن توی همون صحنه تصادف غش کردن...


romangram.com | @romangram_com