#محاق_پارت_724

ژیلا، خودش را مجبور کرده بود به میثم... فکر می کرد؛ پدر خوبی برای پسرش می شود. نمی داند که میثم فقط به خاطر ژیلا، پسر بچه را تحمل می کند. این رابطه از اولش هم به فرسایش می رسید، شریانش خون، یکهو فوران می کرد.

خودم را تکان دادم و دست نیلوفر را از روی شکمم برداشتم. هردو دستم پانسمان شده بود. غیر دست هایم دور بدنم هم پانسمان حس می کردم. ملحفه را کنار زدم و با چشم دنبال دمپایی گشتم، گوشه ی پایه ی تخت کنار ویلچر قرار داشت.

دستم را به لبه ی تخت گرفتم و کف پایم که به زمین رسید، درد شدیدی در زانوهایم حس کردم، سست شده خودم را بند تخت کردم و دستم را به سختی نزدیک ویلچر بردم.

ویلچر را جلو کشیدم و با یک حرکت خودم را بالا کشیدم. تنم درد می کرد و دردش آنقدر زیاد نبود که صدایم را در بیاورد... تنها پیشانی ام درد می کرد، دستم را به پیشانی رساندم و متوجه بسته شدن کل سرم با پانسمان شدم. حتما اوضاع سرم خیلی بد بود، در ناحیه شکم بیشتر از قسمت های دیگر درد داشتم و این مرا برای رفتن به دستشویی منع می کرد.

خودم را بالا کشیدم و دستگیره ای نقره ای در را پایین کشیدم؛ اما قبل خارج شدن از اتاق، از لباس های ریخته شده روی مبل، شالی برداشتم که به نظر می رسید؛ مال خودم باشد.

از راهروی انتهایی که خارج شدم، متوجه سالن بزرگتر بیمارستان شدم که لامپ ها همه روشن بود و پرستارها در همان حوالی می چرخیدن.

نگاهی به ساعت بزرگ نصب شده کردم که یکی از پزشک های مرد، متوجه ام شد.

عقب گرد کرد و گفت:

ـ مشکلی پیش اومده؟

سرم را تکان دادم که پرسید:

ـ بیمار کدام تخت هستید؟

لبی تر کردم و خواستم حرفی بزنم که صدایی از گلویم بیرون نیامد. سرفه ای کردم که دکتر سمتِ بخشِ پذیرش رفت و از پارچ درون سینی، یک لیوان آب برایم آورد.

قلپی از آب را خوردم:


romangram.com | @romangram_com