#محاق_پارت_723

ـ منو...من...و... بب...خش..

دست کسی زیر سرم رفت و سرم را کمی بلند کرد و موهایم را باوحشت کنار زد و صورتم را تکان داد؛ اما من آرام نالیدم:

ـ نمی خواس...ت...م...بک..ش..مش...

***

شاید هم کوفتگی دردها تا ابد میان استخوان هایت جا بماند؛ اما مرگ برای همین موقع ها جواب خوبی بود.

خودکشی درد بدی دارد؛ اما لذتش هزار برابر است...

صدای موزیک می شنیدم. این موزیک جز مورد علاقه ترین هایم بود. صدایش ضعیف بود؛ انگار از هنذفری پخش می شد.

پلکی زدم؛ اما نمی خواستم چشم هایم باز شود...این کافی نبود. درد او را کم نمی کرد..مُردن آسان نیست... شاید هم من سگ جان تر از این حرف هایم...

سرم را چرخاندم و چشم هایم را باز کردم. لبخندی زدم، نیلوفر سرش روی تخت بود و یک گوش هنذفری اش را درون گوشم گذاشته بود...

پنجر ه ای درون اتاق نبود. روز و شب را نمی توانستم تشخیص بدم. سرم را کمی چرخاندم که درد شدیدی در گردنم حس کردم. دستم را روی پانسمان دور گردنم گذاشتم و در امتدادش انگشتم را روی لب زیرینم کشیدم.

نگاهم به ساعت رسید. چهار صبح را نشان می داد. پلکی زدم و سرم را اینبار سمت نیلوفر چرخاندم. موهایش را رنگ کرده است، صورتی کمرنگ و مشکی... این دختر همیشه عجیب بود. طرز پوشش لباس هایش، طرز دوست داشتنش و...

به گل های دست چین شده درون گلدان شیشه ای نگاه کردم، ارکیده بود... این ها کار همایون است، این پسر هنوز میان رگ و پی من، جریان دارد.

بعد از آن موضوع کذایی، آمد شد کَنه ی زندگی ام... مثل چندسال قبل...میثم را هم که نگویم. پسرک خرس گنده، هنوز بازی های اکشن درون گوشی اش می ریزد و با پسر ژیلا بازی می کند. متعجبم از رابطه زیادی خوشایندشان...


romangram.com | @romangram_com