#محاق_پارت_722

در با شتاب باز شد و تن بی جانم به سمتی رفت. گوشی می لرزید. دست هایی مرا عقب کشید، همه اش حس می شد. حتی صدای داد و بیداد ها.... صدای یا ابوالفضل گفت هایی که....

سرم به اسفالت رسید، پلک هایم کمی تکان خورد، دستم را به سختی تکان دادم. لب هایم را که از هم باز کردم، حجم عظیمی از خون بیرون پرید. کسی کنارم نشست و گوشی را از دستم گرفت... نمی خواستم... نمی خواستم...

پلک زدم و دست لرزانم را سمت مرد دراز کردم. با هول و ولا شروع به صحبت کرد و یک لحظه به من نگاه کرد. موهایم روی صورتم ریخته بود و تاری چشم هایم نمی گذاشت درست مرد را نگاه کردم.

مرد انگار متوجه ام شد. گوشی را کنار گوشم گذاشت... صدای الو گفتنش هایش، حالم را بد می کرد. به او خوشی نیامده است... به ما خوشی نیامده بود...

ـ خش... خشای..ا..ر...

نفسش انگار ماند. فریادش بلند شد و اسمم را داد زد. دهانم را باز کردم و خون این بار روی دست مرد ریخت؛ اما دستش را تکان نداد.





#پارت_208

نفسی به سختی کشیدم و به دستی که از درد می سوخت اهمیت ندادم. انگار مرگ همینقدر آسان بود.

چشم هایم را بستم و مقابل فریاد او گفتم:

ـ من... منو...

سرفه ای کردم و تن کم جانم تکان وحشتناکی خورد که دست خودم نبود.


romangram.com | @romangram_com