#محاق_پارت_721
ـ زن من خوشحال نمی شه که سر تو، شرط ببندم!
بی میل خودم را عقب کشیدم؛ ولی او نگذاشت و با خشونت دستش را زیر گردنم برد و مرا جلو کشید:
ـ مست می کنی؛ کثیف میشی دختر خانم! حواست هست من کی هستم؟ حواست هست که همین چنددقیقه پیش منو با یکی روی تخت دیدی؟
فشار دستش آنقدر زیاد بود که سیبک گلویم میان دستش در حال خفه شدن بود.
ـ حواست هست یا نه؟
و با عصبانیت سرم را به عقب پرت کردم. سرم درون سینه مرد کنار دستم خورد و چشم هایم بسته شد. پلک هایم نیمه باز بود. صدای ها را محو با یک نویز خش دار می شنیدم. یکی اسمم را مدام صدا می زد و من فکر می کردم؛ به او که حرفی بدی نزدم؛ آخر مردک زیادی جذاب شده بود... زیاد میان دست کیان می چرخید و زور من به جذابیت نمی چربید...
راست می گفت؛ زن دارد... اما روی تخت طبقه بالا چه غلطی می کرد؟ آنقدر به مغزم فشار اوردم تا فهمیدم آن دختر آشنای کیان بود و انبار اطلاعات و حالا چرا او... خب مسعود، خب....
دست هایم دور فرمان بیشتر فشرده شد، انگشت هایم تلفیقی از سفید و قرمز گرفت... پایم را روی پدال گذاشتم و کمربند گیر کرده میان دستم را به کناری پرت کردم.
نگاهم برای یک لحظه به گوشی ام رفت. زنگ می زد... او زنگ می زد؛ اما دیر بود، مثل کاری که من با او کردم، مثل مرگی که نمی خواهی ؛ اما خب حقت است...
خیابان خلوت نبود. انبوهی از ماشین ها با سرعت بالا.... باید قال قضیه را می کندم، اینجور نمی شد، زندگی کرد.
فرمان را رها کردم و با چشم هایی که از هیجان گشاد شده، به رو به رو نگاه کردم و...
صدای برخورد وحشتناک ماشین با سنگ عظیم و طویل میان اتوبان درون گوش هایم پخش شد. کشیدگی لاستیک و باز شدنِ ایربگی که فایده نداشت...
خُرده شیشه ها را حس می کرد و فقط گوشی میان دستم مهم بود.
romangram.com | @romangram_com