#محاق_پارت_720
سیگار را روی جا سیگاری کریستال گذاشتم. خودش را جلو کشید و کمی سمت من آمد، انگشت اشاره اش زیر بند لباسم لغزید:
ـ از این بازی خوشم اومده!
انگشت هایم را زیر چانه ام تکیه گاه کردم و لبخند بزرگی، درحالی که نگاه از پیانوی گوشه سالن می گرفتم، گفتم:
ـ من از بازی با همه چیز تو خوشم میاد...
مکثی کردم و با انگشتان دست آزادم، موهای حالت گرفته اش را لمس کردم:
ـ اول موهات...
انگشت اشاره ام را از پیشانی اش تا روی سینه اش کشیدم و ضربه ای به سینه اش زدم:
ـ بعد تنت...
دستم را با پوزخندی روی بند لباس زیرم گذاشتم:
ـ بعد هم شاید به خرید ست لباس خواب رسیدیم...
چشمکی زدم و سیگار را درون جا سیگاری خاموش کردم. کاملا سمتش چرخیدم و کراواتش را لمس کردم، نگاهم از میان شانه اش به مسعود افتاد. با تعجب نگاهم می کرد... اصلا تعجبش را درک نمی کردم، مگر به من این کارها نمی آمد؟ نمی دانم...
ـ توی قمار این دفعه ات سر من شرط ببند!
زبانم را روی لب هایم کشید و او بی حال خندید:
romangram.com | @romangram_com