#محاق_پارت_719
صدای موزیک کمرنگی که از دستگاه پخش، شنیده می شد، آنقدر واضح نبود که معانی کلمات را بفهمم... فقط ذهنم مدام بر روی خط گذشته تِلو تِلو می خورد....
آن شب، من زیادی مست و پاتیل بودم! زیادی روی روان او رفتم... من، مست بودم؛ اما همه حرف هایم و همه جواب هایش را در ذهن دارم. نمی دانم کدام آدمی گفته است که بعد مستی چیزی یادت نمی آید؛ اما من... من گند زده بودم.
وارد اتوبان شدم، دست بردم و صدای موزیک را خفه کردم. مرا یاد مهمانی کذایی می انداخت.
آرام زیر گوشم پچ زد:
ـ همه اینا منو می شناسن،همشون می دونن هر دختری که تو بغلم بوده، بیشتر از یه بغل هم باهام بوده!
آب دهانم را قورت دادم و خودم را مشغول ناخن هایم نشان دادم.
دوباره صدایش را از بین آن حجم موزیک بیس دار شنیدم:
ـ تو هم خوب می دونی، اگه الان ور دلم نشستی، شبش باید پای قمار من، ست لباس خواب بپوشی!
لبی تر کردم تا جواب را بدهم؛ اما باز سکوت کردم و ای نبار چاک لامروت دامنم را مقابل نگاهش به تماشا گذاشتم. سرش را با خنده عقب برد و با حرص، کرواتش را کمی شُل کرد. بی شرف با کُت شلوار زیادی رسمی و جذاب می شد...
#پارت_207
من به او شدیدا چشم داشتم! به موهایش که حالا حالت فوق العاده خوبی داشت. بو کشیدم، باز هم عطر خاصی نداشت...
romangram.com | @romangram_com