#محاق_پارت_718
ـ بپرسم سوال همیشگیت رو؟ شایدم لازمه بگم؛ یر به یر شدیم؟
انگشت های بیشتر چانه ام را فشرد:
ـ یک ماه بس نشستی جلو در خونه ام، یک ماه تمام مزاحمم شدی... یک ماه تمام به هر نحوی پا توی خونه ام گذاشتی، نصفه شب پریدی توی خونه ام، نذاشتی راحت باشم چون غلط کردی؟ چون نمی خواستی؟
چیزی شبیه به " هه" از دهانش خارج شد و چانه ام را با قدرت رها کرد که سرم به عقب پرتاب شد. میان حیاط چرخید و پاهایش درست مقابل انگشت هایم مماس شد. سرم بالا آوردم و میان دستش به حیاط عریان از درخت نگاه گذرایی کردم. بی حس و سرد بود...
به کتانی های فاق بلند خاکستری اش نگاه کردم و در یک لحظه خودم را روی پاهایش انداختم:
ـ بخدا عذاب وجدان دارم... به روح ارکیده قسم چند ماهه نخوابیدم...
با عصبانیت پایش را عقب کشید و من روی موزاییک ها پهن شدم. پایش را بالا برد و با چندشی تمام، انگشتش را روی قسمت جلوی کتانی هایش کشید:
ـ دست کثیفت رو به من نزن... حتی کفشام...
پلک زدم و قطره ی بزرگی روی گونه ام جا خشک کرد. پوزخندی زد:
ـ نمی خوام ببینمت...
نفسم را با فوت رها کردم و در یک تصمیم ناگهانی، سوئیچ را از روی زمین برداشتم. نگذاشتم حتی برگردد، در حیاط را نیمه بسته رها کردم و سمت ماشین رفتم.
سوار ماشین شدم و او دقیقا جلوی در حیاط ایستاد و با اخم های درهم نگاهم کرد. فقط تماشایم کرد... و این برای مُردن کافی بود! برای نبودن زیادی کافی بود!
پایم را روی گاز گذاشتم و به رو به رو خیره شدم. از جایش تکان نخورد و عزم من، جزم شد! باید کاری می کردم؛ امیدوارم بمیرم... خداکند که بمیرم... بمیرم برای او کافی ست...
romangram.com | @romangram_com