#محاق_پارت_717
ـ هرکاری.... هرکاری... هرکاری بگی می کنم... هرکاری...
سوئیچش را از جیبش در آورد و مقابلم خم شد:
ـ پس برو خودتو بکش...
و سوئیچ را جلوی صورتم تکان داد و لبخند کمرنگی زد. مات ماندم، هوا نبود که ببلعم، انگار خروارها خاک روی سرم ریختند... فکر نمی کردم؛ این گونه باشد... این گونه شود... این را بشنوم..
روی پاهایش نشست و سوئیچ را کناری پرت کرد. انگشت اشاره ای را به پیشانی ام چسباند و سرم را عقب فرستاد:
ـ تو یه عوضی تمام عیاری... تو مزخرف ترین آدمی هستی که دیدم...تو کشتیش...
لب گزیدم و نالیدم:
ـ نمی خواستم...به قرآن نمی خواستم.
اشاره ای به سوئیچ کرد:
ـ پس خودت رو بکش...
نگاهی به سوئیچ کردم که روی زمین موزاییک شده، وِلو شده بود؛ اما تکانی نخوردم.
Novelslands
دست راستش را زیر چانه ام محکم کرد:
romangram.com | @romangram_com