#محاق_پارت_716
در را رها کرد و انگار نفس من بعد از یک ماه آزاد شد. خودم را با هول داخل انداختم و کیفم را از شاخه درخت به تندی برداشتم. می ترسیدم در را ببند و دیگر نشود کاری کنم.
میان حیاط ایستاد. دست هایش درون جیب شلوارش بود و طلبکار نگاهم می کرد. کیفم را روی شانه ی دیگرم انداختم:
ـ من...من..
#پارت_206
پلکی زد:
ـ اومدی یواشکی توی خونه ام هیچی نگفتم...اومدی برام غذا درست کردی هیچی نگفتم... برام لباس شستی بازم هیچی نگفتم...
قدمی به جلو برداشت، ترسیده از هر واکنشی یک قدم عقب رفتم:
ـ غلط کردم...
پوزخندی زد و سرش به چپ چرخاند و با دستش نیم رخش را پنهان کرد. همان جا ایستاد:
ـ دیره...
به زانو افتادم:
romangram.com | @romangram_com