#محاق_پارت_715

با چشم غره ام، لال شد و حرفی نزد.... اما پرو تر از این حرف ها بود.

مقابلم ایستاد و با لبخند یک وری اش گفت:

ـ نه سایزت بزرگه نه باسن گنده داری...

دست مشت شده ام بالا که آمد، یکی زودتر از من گردن مردک را گرفت و به سینه ی دیوار چسباند. با تعجب نگاهش کردم. شلوار جین لوله ی مشکی اش با پیراهنی به همان رنگ به تن داشت.

متوجه ماشینش شدم که نزدیک درخت پارک شده بود. نمی دانم کِی امده بود؛ اما خوب موقعی آمده بود...

خودم را با قدم های بلندی به آن دو رساندم:

ـ ولش کن خفه شد...

مردک دست و پا می زد و صورتش به قرمزی می رفت. او در سکوت به چشم های مرد خیره شد:

ـ یه کار نکن کل اون ساختمون رو از پهنا بکنم توی همون زیر شکمت و کلا خواجه بشی مرتیکه...

و دستش را از دور گردن مرد برداشت. مرد به خرخر افتاده بود و روی زمین له له می زد.

چرخیدم و شتاب زده خودم را به در رساندم و نیم تنه ام را با فشار به در چسباندم:

ـ تو رو خدا.... خواهش می کنم...

از میان در نگاهم کرد. خونسرد و بی هیچ واکنشی... از چشم هایم به موهایم رسید. چند تار سفید را هم حتما دیده است... همه تارها به لطف همین چند ماه روییده بودند.


romangram.com | @romangram_com